سال 1389 مشغول به تحصیل در مقطع کاردانی بودم، در شهر مریوان، در 17 کیلومتری مرز باشماق.
بعد از 2-3 ترم الکی در دانشگاه چرخیدن، با دوست هم خانه‌ایم تصمیم گرفتیم یک کافی‌نت خدمات اینترنتی راه بیندازیم و این کار را کردیم.
من عاشق کامپیوتر و اینترنت بودم و او هم روی این عشق من حساب کرده بود که بتوانیم دو تومن پول در بیاوریم!
بعد از مدتی همین شریک و هم‌خانه‌ای عزیز یک روز تماس گرفت و گفت: سامان یک آشنایی پیدا کرده‌ام که یک خاور (فکر کنم معادل 8 تن) نوشابه برای‌مان می‌فرستد که برایش در مریوان بفروشیم، پایه هستی؟! من هم گفتم بیار آقا پایه هستم بدجور!
محصول مورد نظر نوشابه تاپ فرش قوطی با طعم میوه‌ای بود که تاز وارد بازار شده بود. فکر کنم الان تولیدش متوقف شده است. قرار شد پول بار را هم بعد از فروش بدهیم.

حالا شما تصور کنید آخرین تجربه من از فروش برمی‌گشت به کلاس دوم ابتدایی که به مادرم با گریه و زاری گیر داده بودم که آب انجیر و ملیس درست کند که جلوی درب خانه‌مان بفروشم! بگذریم. 😀
خلاصه به قول دوشنبه (شخصیت افغانی سریال چارخونه): یک روز در خانه نشسته بودیم و داشتیم تخمه می‌خوردیم یهو دیدیم یک خاور نوشابه تاپ فرش آمد دم خانه.
خانه دانشجویی‌مان یک انباری و زیر پله داشت و نوشابه‌ها را آنجا گذاشتیم. از روز بعدش رفتیم برای بازاریابی و گرفتن سفارش از سوپرمارکت‌ها. تجربه خیلی جالبی بود.
من واقعا در آن دوران اصلا فرد مناسبی برای فروش نبودم. چون اهل جواب رد شنیدن نبودم. وقتی می‌رفتم داخل یک مغازه و جواب رد می‌شنیدم، اصلا مقاومت نمی‌کردم. کلا تکنیک‌های فروش هم بلد نبودم. بعد از شنیدن هر جواب رد، از مغازه بیرون می‌آمدم و چند دقیقه به آسمان نگاه می‌کردم و همه طرحواره‌های شخصیتی و باورهای بنیادینم را می‌بردم زیر سوال. 😅
در دور اول بازاریابی یک نصفه وانت از نوشابه‌ها را فروختیم. اما تقریبا فروش‌های بعدی به صفر رسید.
خانه دانشجویی ما رفت و آمد زیادی داشت. افراد مختلف می آمدند و می‌رفتند. اکثرا هم آشنا، فامیل و همشهری‌های سنندجی بودند. چون ما مغازه (کافی‌نت) هم داشتیم شبکه ارتباطی خیلی بزرگ‌تری نسبت به یک دانشجوی عادی داشتیم. مغازه‌مان در اصلی ترین خیابان شهر بود.
زندگی دانشحویی هم که خودتان در جریان هستید چطوری است. منظورم کمبود و نداری‌های ویژه آن دوران است. وقتی که مهمان می‌آمد، هر بار که می‌رفتیم بیرون، موقع برگشتن از انبار چند تا نوشابه هم برای پذیرایی می‌بردیم بالا که جماعت حال کنند! حتی به بعضی‌ها وقت رفتن‌شان (چون چشم‌شان به نوشابه‌ها می‌افتاد) یک باکس می‌دادیم که با خودشان ببرند!
فکر کنم تقریبا متوجه شده‌اید که داستان به کجا ختم می‌شود.😃 خلاصه حالت قرار گرفتن نوشابه‌ها یک جوری بود که از ردیف‌های پشتی آن‌ها را برمی‌داشتیم و زیاد هم جلوی چشم نبود.
من و دوستم خیلی سرمان شلوغ بود. دانشگاه، مغازه و رفت و آمد به شهر خودمان و غیره را داشتیم، زیاد حساب و کتاب نوشابه‌ها هم دستمان نبود.
یک روز رفتم داخل انباری سری به نوشابه‌ها بزنم و دیدم که ردیف‌های پشتی کاملا خالی شده‌اند. گفتم ایول حتما مشتری برایش پیدا شده.
با دوستم تماس گرفتم و او هم گفت که به کسی چیزی نفروخته! خلاصه که آوردمش پای نوشابه‌ها و دیدیم که چیزی در حد ۱۰ -۲۰ باکس جلویی باقی مانده! نگاهی به دوستم انداختم و گفتم یعنی ما همه 8 تن نوشابه را خورده‌ایم؟ یا به عبارتی 8 تن نوشابه پذیرایی کرده‌ایم؟ باور نکردنی بود. چند دقیقه سکوت کردیم و چند تا سوال از هم پرسیدیم از خانه رفتیم بیرون!
پول کل نوشابه‌ها را از جیب دادیم و ما ماندیم و خاطره خوش اطرافیان که می‌گفتند: آقا یادش بخیر چه نوشابه‌هایی داشتین آن دوران!